| |
| دوشنبه 7 شهریور ماه سال 1390 |
|
میگویند:سختی ها نمک زندگی است! چرا کسی نمی فهمد نمک برای من که خاطراتم زخمی است شور نیست مزه ی درد میدهد. |
|
| |
| دوشنبه 7 شهریور ماه سال 1390 |
| تو اینجوری دوست داری... |
همیشه میشه خوش بود و پر انرژی.... برای این کار باید ارتباطات رو زیاد کنی که خوب اینم کاری نداره فقط باید بدونی که تو این روابط خیلی اتفاقها ممکنه بیوفته ... وقتی که دایم تو مهمونی باشی و سرت گرم باشه،شادی و خوشحال و به هیچی هم گیر نمیدی ولی خونه نشین که میشی رخوت و بی حوصگی وجودت رو میگیره . متاسفانه ما ایرانی ها دروغ و حقه و سیاست رو دوست داریم نه سادگی و صداقت ... پس باید خوش بود... تو اینجوری دوست داری.... |
|
| |
| چهارشنبه 29 تیر ماه سال 1390 |
|
بارون؟؟!!وسط دل تابستون چی میگه؟! |
|
| |
| پنجشنبه 25 فروردین ماه سال 1390 |
| کدوم؟؟؟ |
وقتی یکی رو دوست داری و اون دیگه مال تو نیست... وقتی میبینی که آدمای دیگه جات رو گرفتن... وقتی توی مهمونی های مختلف اونو با آدمهای مختلف تصور میکنی... وقتی... . . . وقتی هنوز دوستش داری... از خوشیش باید خوشحال باشی یا ناراحت بابت اینکه چرا تو دیگه نیستی و ما بودنی وجود نداره؟؟؟ کدومش درست تره؟؟؟ |
|
| |
| سه شنبه 26 بهمن ماه سال 1389 |
| تکرار |
جمله هایی که شنیدم هی تو سرم تکرار میشه.نمیدونم باید خوشحال باشم بابتشون و یا تاسف بخورم؟! این رشته های نامرئی چیه که منو هنوز وصل نگه داشته؟؟؟ با اینکه مدتهاست که دیگه ما بودنی وجود نداره ولی حس تنهایی امشب برام خیلی تحمل ناپذیر بود. عجب قصه ی تلخی ست این قصه عادت و تکرار... خدا جون یک دنیا باهات حرف دارم و یک عالمه ازت سوال,بهم گوش میدی؟؟ راستی اول اینو بهم بگو چی شد که اصلا ما,ما شدیم؟!؟ 2...؟ 3........؟ 4..........؟؟ . . . ..............؟؟؟ |
|
| |
| یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 |
| دور ریختن خاطرات |
جالبه،خاطراتی که از من به جا مونده, با جمع شدن عروسک و گذاشتن عکس دیگران روی عکسم توی قاب رو دیوار و دور ریختن گل های رز و سوختن hard و پاک شدن عکسها ،دونه دونه داره از بین و از یاد میره... |
|
| |
| یکشنبه 30 آبان ماه سال 1389 |
| انتظار |
از من انتظار نداشته باش بشینم و بشنوم و ببینم و تشویقت کنم و باز هم مثل همیشه باشم... |
|