عجب هواییه

چه هوای خوبیه... 

دلم میخواست الان در کنارش تو این هوا قدم میزدم. 

فارق از هرگونه غم و غصه...  

عجیب صبح دلم هواشو کرده بود... 

مثل وقتهایی که بارون میاد و هر بار تو هر شرایطی منو به یاد اون میندازه...

خیلی وقت بود شور و ذوق این حال و هوا به دلایل مختلف و مشکلاتی که وجود داشت سراغم نیومده بود. 

خیلی چیزا رنگ عادی شدن به خودش گرفته بود. 

خیلی از حسهای خوب که میشد داشت رو خودمون از خودمون گرفته بودیم. 

خیلی از کارها که میشد کرد و به دوستی رنگ و بوی تازه داد را از خودمون دریغ کرده بودیم. 

مثل فدم زدن ،تنهایی های ۲ نفره، غذا خوردن دونفره،کافی شاپ نامدار،زدن به کوه و دشت و یا  حتی ورزش دو نفره و... 

خیلی ازین کارهایی که میتونست رابطه رو روز به روز قشنگ تر بکنه و از تکرارش جلو گیری بکنه رو نکردیم .  

برای همین زدیم تو کار هم دیگه.همه چیز رنگ تکرار گرفت. 

رنگ روز مره گی... 

و این یعنی کشتن عشق و خستگی...  

میتونستیم... 

خودمون خرابش کردیم...  

عجب هواییه...

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد